تبلیغات
حریم ولایت
حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

با همین سوز که دارم بنویسید حسین..

هرکه پرسید ز یارم بنویسید حسین..

ثبت احوالِ من از ناحیه یِ ارباب است..

همه ی ایل و تبارم بنویسید حسین..

خانه ی آخرتم هست قدمگاه حبیب..

بر سر سنگ مزارم بنویسید حسین..

هرکه پرسید چه دارم دگر از دار جهان..

همه یِ دار و ندارم بنویسید حسین..

هیچ شعری ننویسید به روی کفنم..

با گِل ِ تربتِ یارم بنویسید حسین..
 
من دلم را ز شکیبایی زینب دارم..

همه یِ صبر و قرارم بنویسید حسین..

تا نپرسند ز من هیچ سؤال آن دو ملك..

به رویِ سینه ی زارم بنویسید حسین..

گلشن و باغ و بهشتم بخدا روضه ی اوست..

همه یِ باغ و بهارم بنویسید حسین..
نوکری کردن این قوم مرا بالا برد..
با گدایی حسین منصب شاهی دارم ..

به حسین بن علی پشت و پناهم گرم است..

ای خدا شکر عجب پشت و پناهی دارم ..




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 اسفند 1393 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

با همین سوز که دارم بنویسید حسین..

                                         هرکه پرسید ز یارم بنویسید حسین..

ثبت احوالِ من از ناحیه یِ ارباب است..

                                       همه ی ایل و تبارم بنویسید حسین..

خانه ی آخرتم هست قدمگاه حبیب..

                                        بر سر سنگ مزارم بنویسید حسین..

هرکه پرسید چه دارم دگر از دار جهان..

                                         همه یِ دار و ندارم بنویسید حسین..

هیچ شعری ننویسید به روی کفنم..

                                          با گِل ِ تربتِ یارم بنویسید حسین..
 
من دلم را ز شکیبایی زینب دارم..

                                        همه یِ صبر و قرارم بنویسید حسین..

تا نپرسند ز من هیچ سؤال آن دو ملك..

                                            به رویِ سینه ی زارم بنویسید حسین..

گلشن و باغ و بهشتم بخدا روضه ی اوست..

                                             همه یِ باغ و بهارم بنویسید حسین..
نوکری کردن این قوم مرا بالا برد..
                                             با گدایی حسین منصب شاهی دارم ..

به حسین بن علی پشت و پناهم گرم است..

ا                                            ی خدا شکر عجب پشت و پناهی دارم ..




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

دســت خـودم نبود اگر عاشـقت شدم

باور نمی کنم! نه؛ مگرعاشقت شدم!؟


سینی به دست رد شدم از نو نهالی ام
در هیئت محل به نظر عاشقــــــت شدم


از سفره های نذری مـــادر شروع شد
با عکسی از ضریح قمر عاشقت شدم


سینه به سینه عشق تو را ارث برده ام
من از دعای خیر پــــــدر عاشقت شدم


آقـــــــا زهـــــیر دیگری امــروز آمده
دست مرا بگیرو ببر…عاشقت شدم


خون گریه می کنم ز فراق تو، حق بده
من جای دل ز راه جگر عاشقت شدم


برطالعم نوشته شده «عاشق​​الحسین»
دست خودم نبود اگر عاشــــــقت شدم





نوشته شده در تاریخ شنبه 9 شهریور 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

خدایا !

در آشوب و فتنه و بلا، عده ای تو را گم می کنند و عده ای تو ر ا پیدا می کنند .

ما را از بندگان یابنده خودت قرار ده !

  خدایا !

در طوفانهای سنگین و بنیان کن ،بعضی تو را از دست می دهند و برخی تو را به دست می آورند.

دست ما را از دست خودت در نیاور و دست و دلمان را از خودت خالی نکن!

  خدایا !

در هجوم بی امان شدائد و سختی ها ، گروهی به دامن تو می آویزند و گروهی از دامن تو می گریزند.

مامن و گریزگاه ما را آغوش مهربان خودت قرار ده .

 خدایا !

آنان که حقیقت را به مسلخ مصلحت می برند، آ نان که دین می فروشند و دنیا می خرند ،آنان که در مرتع حقوق مردم می چرند ،به کفر از ایمان نزدیکترند.نقاب ایمان را از چهره شان بستان.

 خدایا !

به اسیران ستمدیده ، عزت و پایمردی و مقاومت و به خاندانشان ،شکیب و وقار و شوکت ببخش !

  ای خدا !

ای خدایی که اسم و رسمت رحمت است .از آنان که رسم تورا با اسم تو سر می برند، رحمتت را دریغ کن !

 خدایا !

به آنان که د رخیام تو ، خیال خام خیانت می پزند ، خفت و خواری هر دو جهان را بچشان.

ای خدا !

مگر نه توحید اولین و برترین نعمت و موهبت به خلایق است !؟

 مگر نه اینکه تو خود به رسم بنده نوازی ، خلایقت را در کوره های بلا می گدازی ، تا با الفبای توحید ، آشنایشان سازی ؟!

اگر ره آورد امواج بی امان بلا ، توحید توست ، هزار خیر مقدم به هرچه درد و داغ و بلاست.

  ای خدا !

اگر که طوفان فتنه ، فرو فرستاده توست تا علفهای هرز سرگشتگی را از خاک وجودمان بکند و غبار شرک را از کنام اتکایمان بپراکند ، اینک ، این جان ما و هجمه طوفان شما.

 خدایا !

در هجوم بی امان حوادث آخرالزمان ، عده ای امان را در آستان بندگان می جویند و خانه سامانشان را

برسست ترین گمان بنیان می نهند.

عد ای ویران و ویلان می شوند و برخی پریشان و سرگردان می گردند. و این همه در جستجوی امان به دامان این و آن می آویزند.

در این فتنه ها ی گران اما تنها مومنان اند که نشانی دارالامان را می دانند و در حریم امن و آغوش گرم تو جاودان می مانند.

ما را همواره از مومنان خودت قرار ده .

  خدایا !

هنگام ، هنگامه سرنوشت ساز انتخاب است .

عده ای هر چه جز تورا انتخاب می کنند. و بی تردید به سراب می رسند .

عده ای تو را و غیر تورا انتخاب می کنند . و چون تو از شرک و شراکت بیزاری یقینا به منجلاب می رسند .

و عده ای فقط تو را انتخاب می کنند . و فقط این گروهند که به زلال حیات بخش آب می رسند.

 خدایا !

ما فقط تو را می خواهیم ، بی هیچ کم و بیش .

بی هیچ کم .چون کمتر از تو هیچ نیست که اقناعمان کند .

بی هیچ بیش .چون ، بیش از تو چیست ؟ هیچ نیست.

تو ما را کفایتی !

 که خود فرموده ای : ألیس الله بکاف عبده

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست !؟


خدایا! زمین تنگی می کند و آسمان خودداری.

 

خدایا! و در این حال و روز ،شکایت جز به تو،به کجا می توان برد؟جز بر زانوی تو،سر بر کجا می توان نهاد؟جز به ریسمان تو،به کجا می توان آویخت؟جز در پناه تو،کجا می توان سکنی گزید؟و جز بر تو،بر که می توان تکیه کرد؟

 

خدایا! در سختی و آسانی تکیه گاه جز تو کیست؟و پناهگاه جز سایه سار مهر تو کجاست؟

 

خدایا! بر پیامبرت محمد و آل او درود فرست،آنان که اطاعتشان را بر ما فریضه شمردی و بدین سان،شأن و منزلتشان را به ما شناساندی.

 

خدایا! تو را سوگند به حق این عزیزان که باران گشایشت را بر ما ببار و از آستان فرجت نسیمی بر این دلهای خسته جاری کن.

 

خدایا! طاقت تمام شده است.شکیب سرآمده است،کارد به استخوان صبوری رسیده است.

 

خدایا! هم الان ما را برهان.رهانیدنی به سرعت برق نگاه یا کمتر از آن.

ای پیامبر! ای وصی! ای علی! ای محمد! یاری ام کنید که شمایید یاوران من و دست اضطرار مرا در پناهگاه دست خویش بگیرید که دستی چنین با کفایت تنها از آن شماست.

 

مولای من! امام زمانم! این تو و این دستهای استیصال من! این تو و این فریاد استغاثه من! این تو و این چشمهای اشکبار من!

 

به فریادم برس! مرا دریاب!

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

         

                        افسوس که عمری پی اغیار دویدیم                از دوست بماندیم و به منزل نرسیدیم

سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم               جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

مرا چه به تجارت؟! مرا چه به دوست؟! من کجا و بریدن از اغیار و به دنبال تو دویدن؟!

من کجا و تو؟! من همان­ام که دینم با ماه رمضان شروع می­شود و با عید فطر تمام!

و فقط همان چند روز است که معنای غربت را می­فهمم و بس.

من کجا و تو؟!

من همان­ام که افسوسِ همه چیز را می­خورم؛ جز افسوس عمری که دور از تو گذرانده­ام.

من همان­ام که در اوجِ پافشاری به درگاه خداوند، بالاترین خواسته­هایم، تنها و تنها حولِ وجودِ خودم می گردد. سلامتی­ام! دارایی­ام! مدرک­ ام! خودم! خودم! و خودم!

اصلاً نیندیشیده­ام که نگاه تو چه­قدر برتر از همه­ی دارایی­های دنیاست!

شادمانی تو کجا و شعفِ مال اندوزی؟!

من چه می­دانم لب­خند رضایت تو چیست؟!

من چه می­فهمم شادی مادرِ تو چه­قدر قیمتی است؟!

 من کجا تو را شناخته­ام و کجا دانسته­ام تو در نزد خدای متعال چه منزلتی داری که خلایق به وجود تو روزی می­خورند و آسمان به برکت تو فرو نمی­ریزد.

من کجا و تو؟!




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمان الرحیم. و صلی الله علیک یا ولی العصر ادرکنا و السلام علیک یا سیدی و رحمة الله و برکاته.

قطاری سریع السّیر در حرکت است، مملو از مردمان گونه گون.

قطاری بی وقفه که حتی مسافران خود را در حال حرکت پیاده می کند!

و مسافران تنها اندک زمانی میهمان اند و به سرعت باید قطار را ترک کنند.

به درون قطار می رویم؛ چه هنگامه ای است! بازار های مکاره، خرید و فروشِ عمر و مشتریان مشتاق و غافل از عاقبت!

چنان سرگرمِ زرق و برق قطارند که اصلاً به پایان راه نمی­اندیشند!

تذکرات صاحب قطار را هم جدی نمی گیرند؛ انگار اصلاً نمی شنوند!

این قطار عمر من و توست.

چندی پیش، درمانده و رنجور از مشکلات، با کلماتی از قرآن رو به رو شدم؛ نمی دانستم به کدام سو روم:
﴿ لِکلِّ قَومٍ هادٍ ﴾؛ چه پیام مهمی! دقت کنید.

خداوند برای همه­ی اقوام، همه­ی مردمان و در همه­ی زمان­ها یک هدایت­گر قرار داده است.

امام زمان علیه­السلام، موعود امت­ها، همان مولای دیر آشنای ما!

همان آقا و مولایی که اکنون نیز در میانِ ماست و ما را مراقبت و هدایت می کند.

به راستی چرا حضور و گرمی محبت امام زمان علیه­السلام در میان خود حس نمی­کنیم؟

مگر او هدایت­گرِ زمان ما نیست؟! پس چرا در تاریکی­های جهل در مانده­ایم و از نور وجودش بهره نمی بریم؟

چرا از صمیم قلب، خدا را نمی خوانیم که ما را ببخشد و او را برای ما ظاهر کند؟

چرا در مشکلات، هر دری را می کوبیم؛ به جز آستانِ او؟

چرا در دفتر عمرمان، صفحه ای با یادِ او جای نداده­ایم؟

چرا چرخه­ی زندگیمان، بی توجه به آن عزیز گردش می کند؟

مگر او امامِ زمانه­ی ما نیست؟! پس چرا زندگی با او را تنها برای دوران ظهور گذاشته­ایم؟!

چرا زندگی را با یاد او صفا و روشنی نمی­بخشیم؟ چرا جای او را در جمع خود خالی می­بینیم؟

نکند در حالی از قطار پیاده شویم که قلبمان حتی لحظاتی با مهر آن عزیز نتپیده باشد؟!

هم­قطارانِ عزیز! نکند هشیارانی لذت زندگی با او و گفت و شنود قلبی را چشیده باشند و ما...

چندی پیش با عده­ای از دوستان دانشجو تصمیم گرفتیم عترت را در قرآن جست­وجو کنیم. هریک از ما تصمیم گرفت به مدد روایات و هدایت اهل بیت علیهم­السلام آیاتی در هر آیه­ای این یار غایب را بیابد. این جست­وجو آن قدر شگفت انگیز بود که گوی هریک از آیات از او می­گویند و باور ما به حدیث ثقلین تقویت شد. 

ما فکر می­کنیم با توان ناچیز خود پیامی را به شما رساندیم. شما برای این پیام­رسانی چه می کنید؟ اگر توفیق رفیق راهتان شد و در این مسیر گامی برداشتید ما را از دعای خیر و راهنمایی­های خود محروم مسازید.


ida:0%;line-height:150%">



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

امشب نیز خواب از چشمانم گریخته­است.

و من، به دنبال مأمنی هستم تا تنهایی لحظه­های بی­حضور تو را با او قسمت کنم.

و به راستی چه پناهگاهی بهتر از خودت؟!

نمی­دانم کجایی و کی  وعده­ی ظهورت تحقّق خواهد یافت،

اما،  ندایی در درونم می­گوید:

دوست پا در رکاب خواهد شد                       یار مالک رقاب خواهد شد

 

با این امید زنده­ام که گاه آمدنت غبار کفش­هایت را سرمه­ی چشمانم کنم.

بیا، بیا که جهان تاریک شده است  و دلمان تنگ،

بیا، بیا که طعنه­ی اعداء نمک بر زخم ندیدنت می­زند، بیا

بیا و یوسف­وار، پیمانه­مان را پر کن،

                   یا شمیمی از بوی پیراهنت را به دل­هایمان هدیه نما.


p;</o:p></span></p> <p clas s="MsoNormal" dir="RTL" styl



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 تیر 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

ای معبود دوست داشتنی!

 از میان ظلمتی كه بر درون و بیرونمان سایه گسترده، روزنی رو به روشنایی مهدوی بگشا تا بهانه‌ای برای زنده ماندن پدید بیاید.

 

ای مهربانی بی منت!

 ما را آنچنان نگران خودت كن كه هیچ جاذبه و دغدغه‌ای نگاهمان را از تو نگیرد. كور باد چشمی كه تورا نگران خویش نمی‌بیند.

 

ای تنها تكیه‌گاه!

 از چشیدن نامردی و كشیدن نامرادی گریزی نیست، باك هم نیست. به شرط آنكه حسابش نزد تو محفوظ بماند و البته خوش حساب‌تر از تو كیست؟!

 

ای خدای آسمان و زمین!

 بخل و دروغ و حسادت و كین را از میان مسلمین برچین، كه این‌ها هرگز با اسلام و دین جمع نمی‌شود.

نوشته ای از سید مهدی شجاعی 

f����� >



نوشته شده در تاریخ جمعه 31 خرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

انشاء یک دختردبستانی درباره تورم! :

من تولم را دوست ندارم،تولم خیلی آدم بدی است،مادرم می گوید چون تولم زیاد شده نمی تواند مرا به کلاس نقاشی بفرستد،من کلاس نقاشی را دوست می دارم، تازه تولم گفته که از این به بعد سیپس (چیپس) هم گران می شود و مادرم دیگر برای من یک سیپس کامل نمی خرد و باید با معصومه(خواهر کوچکم) سیپسم را نصف کنم،من دوست ندارم سیپسم را با معصومه نصف کنم چون او دستهایش همیشه توی دماغش است و من حالم بد می شود.بابایم می گوید باید ماشینمان را بفروشیم چون صاحبخانه با خودکارش یواشکی یک صفر به قرارداد اجاره خانمان اضافه کرده و گرنه باید بریم توی کوچه بخوابیم،بابایم از اداره پول زیاد می گیرد،اداره آدم خوبی است چون پول می دهد اما صاحبخانه آدم بدی است چون پولهای بابایم را می گیرد،صاحبخانه شکم گنده ای دارد چونکه پول های بابایم را گرفته و برای خودش سیپس خریده است،چونکه چونکه او اینکار را می کند من هم دیروز یواشکی آدامسم را گذاشتم توی کفش زن صاحبخانه و با معصومه خندیدیدم خیلی. مادرم دیشب یواشکی به بابایم گفت که کبری خانم طبقه بالا خودفروشی دارد،من دلم برای کبری خانم می سوزد چون می بینم هر شب صحیح و سالم به خانه بر می گردد و فروش نرفته است،امروز که بابا از اداره آمده بود میوه خریده بود اما مادرم با او سر صدا کرد که میوه ها گندیده هستند و نمیشود جلوی مهمان گذاشت،پدرم اما گفت که خانم تولم است میوه پیدا نمی شود،پدرم دروغ می گوید من خودم در سریال شبکه یک دیدم که بازیگره داشت موز و نارنگی می خورد،بابا حتما دیگر مارا دوست ندارد که میوه خوب نمی خرد،بابا تازگی ها همش عصبانی است حتی توی خواب هم اخم می کند،اما ما رو که توی خواب نمی بیند پس چرا اخم می کند؟

&quot;Times New Roman



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 خرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: سیاست ودیانت دل نوشته 

نمیدونم چرا ؟؟؟ ولی خیلی حال و هوای محرم زده به سرم شاید اینکه حضرت امام حسین (ع)  ولادتش هم با گریه بر عزای او بوده زمانی که فرشته ی وحی خدمت بی بی دو عالم رسید و داستان کربلا و نحوه ی شهادت رو برای حضرت بازگو کرد.لذا هنگام ولادت حضرت ، خونه امیرالمومنین ماتم فرا گرفته بود چرا که یه روزی میاد حسین و با لب تشنه بدون کفن              بی سر ..................... 


وقتی برای گریه دلم تنگ می شود

لب با دم حسین هماهنگ می شود

تنها نه دل به یاد تو می سوزد ای حسین!

از روضه هایت دل سنگ  آب می شود

ای بهترین بهانه برای گریستن

بی تو حنای گریه چه بیرنگ می شود

کافی ست لحظه ای دلم از تو جدا شود

دیگر کُمیت زندگی ام لنگ می شود

جز در مسیر هیئت تو پا نمی نهم

وقتی برای گریه دلم تنگ می شود

="font-size:13.5pt;line-height:150%;font-f " style="font-size:13.5pt;line-height:15



نوشته شده در تاریخ جمعه 24 خرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا، در

 

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با ، در

 

همه کج رفته اند ...حتی میخ

همه لج کرده اند ...حتی در

 

کم نیاورده است ، اما شال ...

کم نیاورده است ، اما در...

 

سرش از ازدحام ناچارا...

یا به دیوار میخورد یا در

 

می کشیدند از توی کوچه

فاطمه را یکی یکی تا در

 

دختری داد میزند : بابا

دختری داد میزند : مادر

 

  علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی ۹۲





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح، پیش از مسجد می‌آمد که بگوید: «پدرت به فدایت دخترم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر غروب می‌آمد بگوید: «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل، خودش باز کرده بود؟

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و همان گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دست‌هایش دراز کرده بود به سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می‌کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه‌ای کشیده بود روی سرش، چون حتی چادرش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون، تا دست‌های مسکینی آن را بگیرد، بعد از گرسنگی روزه بی‌سحری چشم‌هایش سیاهی رفته بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دست‌های یتیمی سپرده بود، و باز به اسیری.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی چشم‌های خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش پیامبر(ص) را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه‌ها بلند، طوری که بشنود، می‌گویند: علی؛ او را ببر جایی دور از شهر، گریه‌هایش نمی‌گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون، آن پشت ایستاده بود، گفت «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می‌آمد تا برای سال‌های طولانی خانه‌نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و گفته بود «نمی‌گذارم ببریدش».

ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin