حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

سخت است پیش پای مردم با سر افتادن

                              و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت

                              اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

داری سفارش می کنی ما را به عباست

                              خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

 گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو

                               از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن

                               اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

خیلی برای دخترت سخت است هنگام

                               با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

 ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش

                              دنبال غارت کردن انگشتر افتادن
×××

 فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد

                             ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

 انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها

                            با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

  ای وای از شام غریبان و بیابان و...

                           در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

          علی اكبر لطیفیان





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط محمد شاملی

         

                        افسوس که عمری پی اغیار دویدیم                از دوست بماندیم و به منزل نرسیدیم

سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم               جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

مرا چه به تجارت؟! مرا چه به دوست؟! من کجا و بریدن از اغیار و به دنبال تو دویدن؟!

من کجا و تو؟! من همان­ام که دینم با ماه رمضان شروع می­شود و با عید فطر تمام!

و فقط همان چند روز است که معنای غربت را می­فهمم و بس.

من کجا و تو؟!

من همان­ام که افسوسِ همه چیز را می­خورم؛ جز افسوس عمری که دور از تو گذرانده­ام.

من همان­ام که در اوجِ پافشاری به درگاه خداوند، بالاترین خواسته­هایم، تنها و تنها حولِ وجودِ خودم می گردد. سلامتی­ام! دارایی­ام! مدرک­ ام! خودم! خودم! و خودم!

اصلاً نیندیشیده­ام که نگاه تو چه­قدر برتر از همه­ی دارایی­های دنیاست!

شادمانی تو کجا و شعفِ مال اندوزی؟!

من چه می­دانم لب­خند رضایت تو چیست؟!

من چه می­فهمم شادی مادرِ تو چه­قدر قیمتی است؟!

 من کجا تو را شناخته­ام و کجا دانسته­ام تو در نزد خدای متعال چه منزلتی داری که خلایق به وجود تو روزی می­خورند و آسمان به برکت تو فرو نمی­ریزد.

من کجا و تو؟!




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمان الرحیم. و صلی الله علیک یا ولی العصر ادرکنا و السلام علیک یا سیدی و رحمة الله و برکاته.

قطاری سریع السّیر در حرکت است، مملو از مردمان گونه گون.

قطاری بی وقفه که حتی مسافران خود را در حال حرکت پیاده می کند!

و مسافران تنها اندک زمانی میهمان اند و به سرعت باید قطار را ترک کنند.

به درون قطار می رویم؛ چه هنگامه ای است! بازار های مکاره، خرید و فروشِ عمر و مشتریان مشتاق و غافل از عاقبت!

چنان سرگرمِ زرق و برق قطارند که اصلاً به پایان راه نمی­اندیشند!

تذکرات صاحب قطار را هم جدی نمی گیرند؛ انگار اصلاً نمی شنوند!

این قطار عمر من و توست.

چندی پیش، درمانده و رنجور از مشکلات، با کلماتی از قرآن رو به رو شدم؛ نمی دانستم به کدام سو روم:
﴿ لِکلِّ قَومٍ هادٍ ﴾؛ چه پیام مهمی! دقت کنید.

خداوند برای همه­ی اقوام، همه­ی مردمان و در همه­ی زمان­ها یک هدایت­گر قرار داده است.

امام زمان علیه­السلام، موعود امت­ها، همان مولای دیر آشنای ما!

همان آقا و مولایی که اکنون نیز در میانِ ماست و ما را مراقبت و هدایت می کند.

به راستی چرا حضور و گرمی محبت امام زمان علیه­السلام در میان خود حس نمی­کنیم؟

مگر او هدایت­گرِ زمان ما نیست؟! پس چرا در تاریکی­های جهل در مانده­ایم و از نور وجودش بهره نمی بریم؟

چرا از صمیم قلب، خدا را نمی خوانیم که ما را ببخشد و او را برای ما ظاهر کند؟

چرا در مشکلات، هر دری را می کوبیم؛ به جز آستانِ او؟

چرا در دفتر عمرمان، صفحه ای با یادِ او جای نداده­ایم؟

چرا چرخه­ی زندگیمان، بی توجه به آن عزیز گردش می کند؟

مگر او امامِ زمانه­ی ما نیست؟! پس چرا زندگی با او را تنها برای دوران ظهور گذاشته­ایم؟!

چرا زندگی را با یاد او صفا و روشنی نمی­بخشیم؟ چرا جای او را در جمع خود خالی می­بینیم؟

نکند در حالی از قطار پیاده شویم که قلبمان حتی لحظاتی با مهر آن عزیز نتپیده باشد؟!

هم­قطارانِ عزیز! نکند هشیارانی لذت زندگی با او و گفت و شنود قلبی را چشیده باشند و ما...

چندی پیش با عده­ای از دوستان دانشجو تصمیم گرفتیم عترت را در قرآن جست­وجو کنیم. هریک از ما تصمیم گرفت به مدد روایات و هدایت اهل بیت علیهم­السلام آیاتی در هر آیه­ای این یار غایب را بیابد. این جست­وجو آن قدر شگفت انگیز بود که گوی هریک از آیات از او می­گویند و باور ما به حدیث ثقلین تقویت شد. 

ما فکر می­کنیم با توان ناچیز خود پیامی را به شما رساندیم. شما برای این پیام­رسانی چه می کنید؟ اگر توفیق رفیق راهتان شد و در این مسیر گامی برداشتید ما را از دعای خیر و راهنمایی­های خود محروم مسازید.


ida:0%;line-height:150%">



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin