حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

بیاد شهدای گمنام





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 توسط محمد شاملی

در بحرانی ترین لحظات جنگ ،وقتی  زمان لازم برای بریدن سیم های خاردار وجود نداشت، تنها گزینه ی پیش روی رزمندگان، قرار گرفتن یک نیروی داوطلب بر روی سیم های خاردار بود، تا سایر رزمندگان پا بر روی بدن او گذاشته و از سیم خاردار بگذرند. رزمنده ی داوطلب معمولا بر اثر جراحات وارده به واسطه ی سیم خاردار، به شهادت می رسید.  راستی چه کسانی می توانستند به چنین انتخاب سترگی دست بزند، جز آنان که از سیم خاردارِ نفس خود عبور کرده بودند.



شهید جلیل محدثی فر مسئول آموزش واحد تخریب «لشکر ۲۱ امام رضا»
 آموزش نحوه ی خوابیدن روی سیم خا ردار در مواقع اضطراری، سال 1362  فکه

منبع :خبرگزاری مشرق mashreghnews.ir



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: سیره ی شهداء فیش های تبلیغی 

بسم خیر الاسماء


ترک شیرازی و شاعران

 

حافظ شیرازی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

استاد شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 توسط محمد شاملی

دفتر انشاء

shohada_nasr19.ir(67)

همیشه از خرمشهر صحبت می کرد . یک بار هم با دستکاری شناسنامه اش می خواست به جبهه اعزام شود که مانع اش می شوند . در دفتر انشایش مینویسد :

(( امسال از رفتن من به جبهه جلوگیری کردند اما خدا میداند که چه آتشی در وجودم شعله می کشد . می خواهم به جبهه بروم تا به دشمن بگویم ، وقتی نُه ساله بودم مرا از خانه ام بیرون کرده ای . حالا یک جوان پانزده ساله ام . برگشته ام تا تو را از خاکم بیرون کنم . دست تو را قطع کنم تا دیگر هوس نکنی به وطن من چپ نگاه نکنی . ))

 

 

منبع : کتاب نیمکت های سوخته ، ج 2

                                                                               



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 توسط محمد شاملی
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin