تبلیغات
حریم ولایت
حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا، در

 

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با ، در

 

همه کج رفته اند ...حتی میخ

همه لج کرده اند ...حتی در

 

کم نیاورده است ، اما شال ...

کم نیاورده است ، اما در...

 

سرش از ازدحام ناچارا...

یا به دیوار میخورد یا در

 

می کشیدند از توی کوچه

فاطمه را یکی یکی تا در

 

دختری داد میزند : بابا

دختری داد میزند : مادر

 

  علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی ۹۲





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح، پیش از مسجد می‌آمد که بگوید: «پدرت به فدایت دخترم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر غروب می‌آمد بگوید: «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل، خودش باز کرده بود؟

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و همان گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دست‌هایش دراز کرده بود به سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می‌کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه‌ای کشیده بود روی سرش، چون حتی چادرش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون، تا دست‌های مسکینی آن را بگیرد، بعد از گرسنگی روزه بی‌سحری چشم‌هایش سیاهی رفته بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دست‌های یتیمی سپرده بود، و باز به اسیری.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی چشم‌های خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش پیامبر(ص) را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه‌ها بلند، طوری که بشنود، می‌گویند: علی؛ او را ببر جایی دور از شهر، گریه‌هایش نمی‌گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون، آن پشت ایستاده بود، گفت «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می‌آمد تا برای سال‌های طولانی خانه‌نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و گفته بود «نمی‌گذارم ببریدش».

ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

یکی بود ..... یکی دیگر هم بود !!!

                                          یکی ماند .... یکی آمد !!

یکی ماند ... یکی دیگر هم سپر فروخت و آمد !!!

                                       یکی سپر شد و رفت

یکی ماند .... یکی رفت !!!

                                        یکی شکست و رفت

یکی ماند و شکست

                                         پهلوی یکی شکست و رفت !!!!

یکی پهلوی آن یکی ماند و شکست !!!!!

                                           یکی بود ..... یکی نَ بود .....

 

دود بود و دود بود و دود بود

                                        گل میان آتش نمرود بود

جوی خون نه تا به مسجد رود بود

                                          دود بود و دود بود و دود بود ........

 

 

بعد الاشاره :

دلم هوای روضه دارد ......

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

سرای دیده بارانی است مردم

دگر وقت پریشانی است مردم

رسیده باز بوی فاطمیه

هوای شهر طوفانی است مردم

گرفته غم چنان راه نفس را

که گریه هست، آوا نیست مردم

کسی که سوز زهرا در دل اوست

ندایش بیت الاحزانی  است مردم

رسد از آسمان ها یک صدایی

ببینید صوت زهرایی است مردم

یکی گوید به این هیزم بدستان

سرایم عرش رحمانی است مردم

به آن دسته که در راهند گویید

به پشت در دگر جا نیست مردم

لگد، مسمارِ در، فضه کجایی

که دیگر وقت افشاء نیست مردم

چنان در سینه جا خوش کرد مسمار

نیازی بر لگدها نیست مردم

بیاور زود فضه چادرم را

زمانی بر مدارا نیست مردم

علی را دست بسته می کشند و

کنون وقت تماشا نیست مردم

گرفتم دامنش را تا بدانند

امیر عشق تنها نیست مردم

اگر دست از سر او برندارید

دم گیسو پریشانی است مردم

مقام دختر احمد که کمتر

از آن ناقه به دنیا نیست مردم

یهودیِ فدک اینجا صدا زد

که این رسم مسلمانی است مردم ؟





نوشته شده در تاریخ جمعه 23 فروردین 1392 توسط محمد شاملی

پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی


حکایت ، حکایت زخم و بستر و بیماری نیست ، حکایت جراحت است ، جراحتی در سینه ملیکه ی خدا، غربت خورشید ولایت و تنهایی تنهاخانواده ی اهل بهشت!
انسان چه می داند که داستان اَباناآدم و اُمِنّا حوا در تکرر است!تاریخ، ثبت لحظه لحظه جدایی انسان از بهشت است.به راستی انسان چه آسان رانده می شوداز بهشت. گاهی به هوسی سیبی و گاهی به شهوت سقیفه ای  و آنگاه است که به میل استعلا و شور شمشیر، دشتی را به خون خدا آغشته می نماید.
حکایت، حکایت یک در نیست! حکایت سوزاندن دروازه بهشت است. حکایت پایمال چادر آسمان است ، حکایت بستن دست خداست ، حکایت رسن انداختن بر گردن آبروی خدا روی زمین است. حکایت کشاندن صاحب خانه ی این دنیا بروی خاک کوچه هاست.حکایت جسارت به مادر دنیاست. نقل شکافتن پهلو و سینه جگر رسول خداست. حکایت زخمی عمیق بر سینه محمد(ص) است.حکایت تلافی شکستن لات و هبل و عزی است.حکایت حسادت یک شهر است به ثلثی از فرزندان رسول خدا، به ششمین نفر از پنج تن ، به پدر یک سوم سادات جهان، به محسن ابن علی !
حکایت محسن نیست ! حکایت نرسیدن یک سردار دیگر است به کربلا ! یک عباس بزرگتر، یک علمدار دیگر، حکایت کم کردن زحمت حرمله هاست !
حکایت فدک نیست ، حکایت غصب تاریخ است ، غصب عالم ، غصب بهشت، حکایت تصرف حق خداوند است. حکایت تلافی روز نخست است. تلافی سجده ناکرده و رانده شدن ، تلافی انی اعلم و مالا تعلمون!
حکایت کوچه نیست ،حکایت پیچیدن صدای سیلی در دالان تاریخ است ، سیلی بر رخساره رضایت خدا، افتادن گوشواره عرش برزمین ، گم کردن راه خانه باضربه ای سنگین ، شکستن غرور یک پسر در مقابل مادر، خاکی شدن قواره ای از چادر سوخته پشت در، خاکی شدن کفن یک مادر!
 حکایت یک دهه و پنج روز نیست. این مصیب، یک ماضی استمراریست ، یک مضارع جاریست ! حکایت تعزیت داری همیشه تقویم است. حکایت چشم انتظاری شش روز هر هفته است به امید روز هفتم! حکایت انتظار یک جمعه پایانی است. وشروع زیباترین شنبه تاریخ!
و کاش حکایت آمدنش زودتر از انتظارهای بی جان ما باشد،بیشتر از دعای فرج خواندن های بی اعتبار ما و بزرگتر از تعبیر های ناقص مان . همین روزها ، همین جمعه ها ، همین جمعه!




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 فروردین 1392 توسط محمد شاملی

زهرا! گمان کنم که زمان سفر شده

خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده

داری برای مرگ خودت می کنی دعا

امّا غروب عمر علی جلوه گر شده

در زیر بار غم، بدنت آب رفته است

حالت شبیه حال دل محتضر شده

در خانه هم برای علی رو گرفته ای!

این صورت کبود تو هم دردسر شده

حرفی بزن و گر نه که دق می کند حسن

حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده





نوشته شده در تاریخ جمعه 2 فروردین 1392 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin