تبلیغات
حریم ولایت
حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

شب دوم عملیات کربلای 5 قرار بود با گردان عمار جلو برویم. قبلا گردان مالک رفته بود و بچه‌ها در جریان محاصره، بیشترشان شهید شده بودند. من و حاج محسن از قرارگاه تاکتیکی به سمت سه راه شهادت که به شوخی «سه راه مرگ» می گفتیم پیاده راه افتادیم. هنوز 200، 300 متری تا سه راه فاصله داشتیم که بوی عجیب خوشایندی به مشام‌مان خورد. بی‌اختیار گفتم: چه بوی مشتی‌ای! خیلی وقت‌ها مسئولان تدارکات همت می‌کردند و ظرف‌های غذا را داخل برانکاری می ریختند و به سمت خط مقدم می‌آوردند. وقتی به سنگر می‌رسیدیم، غذا هنوز گرم بود و خیلی هم مزه می‌داد.

  در راه، کلی به خودمان وعده دادیم. محسن گفت: مرتضی! آخ جون چه بوی کبابی راه انداختند، دست این تدارکات‌چی را باید ماچ کرد! می‌دونی همچین غذایی را برای بچه‌ها توی خط آوردن، چه روحیه‌ای می‌خواد! همین طور که با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم گفت: جون تو دو پرس می‌گیریم، قبل از اینکه بخوایم کار کنیم یه گوشه‌ای می‌شینیم و یه شکم سیر می‌خوریم و بعد راه می‌افتیم. گیج بوی کباب و در حال صابون زدن به شکم بودیم که نزدیک سه راهی رسیدیم؛ یک خمپاره 120 وسط ماشین تویوتای پر از نیرو اصابت کرده بود، ماشین آتش گرفته و بچه‌ها همه سوخته بودند و بوی بدن کباب شده آنها ما را به آنجا کشانده بود. همان لحظه حالم بد شد. هر کس دیگر هم که می‌دید، اوضاعش به هم می‌ریخت.. بعدها حاج محسن می‌گفت: مرتضی بعد از آن ماجرا، واقعا از کباب بدم آمد.



منبع : کتاب لبخند به معبر آسمان (شهید حاج محسن دین شعاری)



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط محمد شاملی

هر
وقت از تفحص بر می گشتیم فقمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود.
لب به آب
نمی زد.

من بودم و مجید...
تو بیابونای فکه تفحص می کردیم.
نزدیک ظهر روی یک تپه کوچک توی فکه نشسته
بودیم.حالت مجید خیلی عجیب بود و با تعجب به اطراف نگاه می کرد. یک دفعه بلند شد و
گفت” پیدا کردم این همون بلدوزره!”
بعد هم سریع رفت سمت آن. انگار کاملا این جا
را می شناخت.
 بلدوزر،خاکریز، سیم خاردار.
خاک ها را کمی کنار زد. پیکر
دو شهید گمنام در کنار سیم خاردار نمایان شد.
مجید قمقمه آب را برداشت. آب روی
صورت شهدا می ریخت و گریه می گرد.
می گفت: بچه
ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم . . .

مجید روضه خوان
شده بود . . .



دانلود

فایل صوتی روایت در منطقه شلمچه

منبع:
کتاب 72روایت از شهدای گمنام و جاوید الاثر؛، گروه فرهنگی شهید ابراهیم
هادی،.





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط محمد شاملی


و در 14 اردیبهشت ماه 1390 یعنی 6 ماه پیش از شهادتش، پس از آزمایش موفقیت‌آمیز یکی از قوی‌ترین موشک‌های جهان که قدرت بازدارندگی کشورمان را در دنیا ارتقا داد، در کنار محل آزمایش، سجده شکر به جای آورد که ساعت‌ها طول کشید و در سجده با خدای خود راز و نیاز کرد. او سپس در دست نوشته‌ایی کوتاه احساس درونی خویش را از این موهبت الهی این چنین روایت کرد: 

بسمه تعالی

امروز یکبار دیگر فضل و جود الهی در این سرزمین تابید و بندگان سپاه خود را به نور الهی و هدایت روشن ساخت و نعمت خود را بر ما تمام گردانید و برای همیشه ما بندگان خود را شرمسار از حجت‌های بی دریغ خود ساخته که ما لیاقت آن را نداشته و نداریم. و این نوشتار به عبارت ساده سپاس و حمد بی انتهای ما به آستان ربوبّیت بی‌انتها در جود و سخا و مهربانی بی‌پایان اوست. پیش بسوی گسترش دین الهی در تمامی کره زمین و ایجاد زمینه اطاعت مطلق او در سر تا سر زمین و ایجاد زمینه ظهور آخرین منجی و بسط و گسترش فرهنگ تشیع علوی در سرتاسر جهان. 

حسن مقدم





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط محمد شاملی

ای معبود دوست داشتنی!

 از میان ظلمتی كه بر درون و بیرونمان سایه گسترده، روزنی رو به روشنایی مهدوی بگشا تا بهانه‌ای برای زنده ماندن پدید بیاید.

 

ای مهربانی بی منت!

 ما را آنچنان نگران خودت كن كه هیچ جاذبه و دغدغه‌ای نگاهمان را از تو نگیرد. كور باد چشمی كه تورا نگران خویش نمی‌بیند.

 

ای تنها تكیه‌گاه!

 از چشیدن نامردی و كشیدن نامرادی گریزی نیست، باك هم نیست. به شرط آنكه حسابش نزد تو محفوظ بماند و البته خوش حساب‌تر از تو كیست؟!

 

ای خدای آسمان و زمین!

 بخل و دروغ و حسادت و كین را از میان مسلمین برچین، كه این‌ها هرگز با اسلام و دین جمع نمی‌شود.

 ......





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اسفند 1391 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 

سلام بر تو ای شهسوار ملك وجود!

ملامت­گوی بی­حاصل ترنج از دست نشناسد      در آن معرض كه چون یوسف جمال از پرده بنمایی

ای یوسف زمان!

سال­ها گذشت و دیدگان ناكام ما از آن روی رخشان فروغ بر نگرفت.

در داغ فراق تو، اشك­ها عرصه­ی بینایی را بر دیده تنگ كردند و لاله‌های عاشق سوختند؛

وطوفان، دست تطاول بر گلبرگ‌ها­شان گشود. در كویر تفتیده­ی سرگشتگی، رهروان تشنه­كام، با جگر‌های سوخته تو را می‌طلبند، ای آب حیات! در دریای متلاطم و طوفانی،بر زورق شكسته،شیفتگان تو را می‌طلبند، ای ساحل امن نجات!

در شب­های آكنده از تباهی، به در آی ای كوكب هدایت!و راه بر گم­گشتگان وحشت­زده‌ی حیران بنما.

 در نبرد خونین فلق، رخ بنما، ای خورشید پنهان!از آفاق دمیدن آغاز كن، ای صبح صادق!

تلألؤ ستارگان، شعشعه‌ای از روی توست، ای فروغ الاهی!انوار تابناكت را بر عرصه­ی بی­سوی جان­ها بتابان

پرست و‌ی دل­، به جستجوی تو به پرواز درمی‌آیدیش و در كوچ‌هایش نشان از تو می‌جوید. ای بهار روزگاران!

با خنجر زرین، پهلوی شب را بشكاف،كه شب از حد فزون شد، ای آفتاب درخشان!

هرچند خفاشان در انكار تو سایه‌ها را امتداد ‌دهند. ای آفتاب دور! شب تیره به پایان رسید. برآی! كه شمس و قمر از پایت سرمه كنند.برآی و خاك از تن برگیر، رایتت افراشته و بر صبا زین كن؛كه توسنِ وحشیِ این شبِ تیره، یكّه می‌تازد.

ای دلدار! دل خراب است و دیده بی تاب.دور دار از ما خرابی و بی‌تابی.
ای نور چشم! تن از واسطه­ی دوری تو گداخت؛ و جان از آتش هجر تو سوخت.

خنك نسیم سایه­ی طوبای تو؛ و عطر سدره المنتهای تو دواست.ای طبیب! نهال شوق تو در دل نشانده­ایم و در تدبیر درمان درمانده‌ایم.آینه­ی دل به زنگار آلوده شد،كیمیایی كن كه جلا تویی.ای آینه جمال شاهی و ای رایت الاهی!

ای كلید­دار سراپرده­ی دل!ای بنده­نواز! نوازشی،كه تازیانه­ها خورده‌ایم.ای نوید امن و امان؛ و ای آرامش جان!

ای نفحه­ی نجات؛ و ای اسوه­ی مساوات!ای طالع مسعود، ای عماد محمود؛ و ای شاه اقلیم وجود!

رخ بنمای كه جهان در انتظار توست.ای زلال جویبار! سرداب­زدگان، ترنّم آب از تو می‌جویند.

ای باد نوروزی! دل آزرده­ی ما را نسیمی.ای پیك بهروزی! مشام ما را شمیمی؛

كه از لطف نسیم تو، مشام معطر كنیم،ای عطر گل نرگس!

ای باران! ببار كه بارانِ رحمت تو نمی‌شناسد.

ای برگ گل! رخ برافروز.

ای سرو قد! قد برافراز.

كه روی از بیگانه برگرفته‌ایم و دل از اغیار شسته‌ایم.

ای نقاب از رخ بركشیده! و ای توتیای دیده! بگشای بندِ نقاب.

خاموشی فرو نه،كه اینك ما نیز چون قدسیان، به میهمانی حضور تو،

به رسم پیشواز، اسپند و عود دود كرده‌ایم؛ و تهنیت­گو و مژدگانی در دست،

                                                                       فرخنده ایام حضور تو را جستجو می‌كنیم.

سخن این است كه ما بی تو نخواهیم حیات، بشنو ای پیك! خبر گیر و سخن بازرسان.     

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط محمد شاملی
طبقه بندی: دل نوشته 
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin