تبلیغات
حریم ولایت
حریم ولایت
اولین خانه ی مجازی
مدافعان حریم ولایت


آقا اجازه ؟!دست خودم نیست خسته ام.در درس عشق در صف آخر نشسته ام .یعنی نمیشود که بینم سحر رسید؟درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید؟آقا اجازه؟بغض گرفته گلویمان .آنقدر رد شدیم که
رفت آبرویمان.استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت

محمد شاملی

عصر یك جمعه ی دلگیر ...


عصر یك جمعه دلگیر، دلم گفت

بگویم بنویسم كه چرا عشق به انسان

نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده

است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و

هر كس كه در این خشكی دوران به لبش

جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است

و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو

حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد

كه هنوز هم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟ دل عشق

ترك خورد; گل زخم نمك خورد; زمین

مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به

انبوه فقط برد، زمین مرد، زمین

مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه

است; و در حسرت یك پلك نگاه

است; ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی;

برسد كاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو كنار

دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی

گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب

تو كه آغشته به حزنی است ز جنس غم

و ماتم، زده آتش به دل، عالم آدم مگر

این روز و شب رنگ شفق یافته در

سوگ كدامین غم عظمی به تنت رخت

عزا كرده ای ای عشق مجسم كه به جای

نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از

عمق نگاهت نكند باز شده ماه محرم كه

چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به

فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت

ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچم

و این مجلس و این روضه و این بزم تویی،

آجرك الله! عزیز دو جهان یوسف در

چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر

شده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس

معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به

اقلیم رهایی; به همان صحن و سرایی كه

شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا

نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری

تا بشوم كرب و بلایی; به خدا در هوس

دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم

خواب ندارد قلمم گوشه ی دفتر، غزل

ناب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره مگر این

عاشق بیچاره ی دلداده ی دل سوخته ارباب

ندارد... تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز

هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه كن گریه و خون گریه كن آری كه هر

آن مرثیه را خلق شنیده ست شما دیده ای

آن را و اگر طاقتتان هست كنون من نفسی

روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد

كن كه قلم در كف من هم چو عصا در ید

موسی بشود چون تپش موج مصیبات

بلند است، به گستردگی ساحل نیل

است، و این بحر طویل است و ببخشید

اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف

است كه این روضه ی مكشوف لهوف

است; عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی

موج مزن آب فرات است، و ارباب همه

سینه زنان كشتی آرام نجات است; ولی

حیف كه ارباب"قتیل العبرات" است;

ولی حیف كه ارباب "اسیر الكربات"

است; ولی حیف هنوزم كه هنوز است

حسین بن علی تشنه ی یار است و زنی

محو تماشاست ز بالای بلندی، الف

قامت او دال و همه هستی او در كف

گودال و سپس آه كه "الشمر.." خدایا چه

بگویم كه "شكستند سبو را و بریدند"...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم

از تپش روضه كه خود غرق عزایی، تو

خودت كرب و بلایی; قسمت می دهم

آقا به همین روضه كه در مجلس ما نیز

بیایی، تو كجایی... تو كجایی...

سید حمیدرضا برقعی






نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آذر 1392 توسط محمد شاملی
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin